تبليغاتX
آیات نور
آیات نور

همانا اين قران هدايت مي كند به راهي كه استوارتر است.

بگواين كتاب راآن خدايي فرستاده كه به علم ازلي ازاسرارآسمانهاوزمين آگاه است وهم اوالبته بسيار آمرزنده ومهربان است.(6فرقان)
اين (قرآن)آيات روشن كتاب(خدا)ست.(2شعرا-2قصص)
اين قرآن وكتاب روشن است كه هدايت وبشارت براي اهل ايمان است.(1و2نمل)
تنزيل اين كتاب(قرآن)ازجانب خداي مقتدر حكيم است.(2جاثيه)
قسم به قرآن حكمت بيان،ماقرآن را در شب مبارك(قدر)نازل كرديم.(2و3دخان)
هركه ازياد خدا(وقرآن)رخ بتابد شيطان را برانگيزيم تا ياروهمنشين دائم وي باشد.(36زخرف)
اين كتاب بي هيچ شك راهنماي پرهيزكاران است.(2بقره)
واگر شمارا شكي است درقرآني كه ما بربنده خود فرستاديم پس يك سوره مانند آن بياوريدوگواهان خود را بياوريد به جز خدا اگر راست ميگوييد.(23بقره)
پس تو به قرآني كه توراوحي مي شود تمسك كن كه البته تو به راه راست هستي وقرآن براي تو وقومت نام بلندي است والبته شما باز مي پرسند.(43و44زخرف)
و.....
همانا اين قرآن هدايت مي كند به راهي كه استوارتر است.

نوشته شده در 90/02/08ساعت 23:33 توسط ساجده قنبري| |

هرچه تلاش کردم قلمم برروی کاغذ نرفت تا چیزی بنویسم واز درد دلم بگویم.سیاه مشق هایی را خط خطی کردم اما هیچ کدام به کلام خدا آن طورکه باید گره نخورد ونتوانست باری از خیل غم هایم بردارد.فقط برای اینکه حرفهایم درونم روی کاغذ بیاورم متنی از کتاب عرفان نظرآهاری  انتخاب کردم تا شایدشرح حالم رابازگو کند.متنی از کتاب"من هشتمین آن هفت نفرم"

"دلم برخاستنی به ناگاه می خواهد وگریختنی گرامی از سرفریاد.دلم غاری می خواهد وخوابی سیصدساله ویارانی جوانمرد.

می خواهم چشم برهم بگذارم وندانم که کی افتاب برمی آید وکی فرو می رود وندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن می گذرد. وکاش چشم که باز می کردم دقیانوسی دیگر نبودوسکه ها از رونق افتاده بود.

من آدمی هزار ساله ام که هزاران بار گریخته ام به هزار غار پناه برده ام وهزاران بار به خواب رفته ام.اما هرجا که رفته ام دقیانوس نیز بامن آمده است.من خوابیده ام واو بیدار مانده است.دیگر اما گریختن وغار وخواب سیصدساله به کار من نمی آید. من کجا بگریزم از دقیانوسی که در پیراهن من نفس می کشدوبا چشمهای من به نظاره می نشیند وچه بگویم از او که نه برتخت خو که بر قلب من تکیه زده است وآن سواران که از پی من می آیندنه در راهها که در رگهای من می دوند.

چه بگویم که این گریختن از این دقیانوس،گریختن از من است وشورش براو شورش برخودم.

نه....ای خدای خوابهای معرفت وغارهای تنهایی.من دیگر به غار نخواهم رفت ودیگر به خواب.که این دقیانوس که منم باهیچ خوابی به بیداری نخواهد رسید.فردا،فردا مصاف من است ودقیانوسم.بی زره وبی شمشیروبی کلاه،تن به تن ورویارو. زیرا که زندگی نبرد آدمی ست ودقیانوسش."

"و آنان که به طاعت خدا پیروی آنان کردند،خدا از آنها خشنود است و آنها از خدا و خدا بر همه ی آنها بهشتی که از زیرِ درختانش نهرها جاریست،مهیا ساخته که در آن بهشت تا ابد متنعم باشند و این به حقیقت سعادت بزرگ است و بعضی دیگز آنها که به گناه خود اعتراف کردند و عمل صالح و فعل قبیح هر دو به جای آوردند امید باشد که خداوند توبه ی آنان را بپذیرند که البته خدا آمرزنده و مهربان است.آیا مؤمنان هنوز ندانسته اند که خدا توبه ی بندگان را می پذیرد و صدقه ی آنان را قبول می فرماید و البته خدا بسیار توبه پذیر و مهربان است و بگو به خلق که هر عمل کنید خدا آن عمل را میبیند و هم رسول و مؤمنان بر آن آگاه می شوند آنگاه به سوی خدایی که دانای عوالم غیب و شهود است باز خواهید گشت تا شما را بهه جزای اعمالتان برساند."

100و102و104و105 سوره ی توبه

پ.ن.در آوردگاهی دشوار به مصاف با دقیانوسم رفته ام.امید که این رویارویی مرا ازپای درنیاورد.......التماس دعا


نوشته شده در 90/11/04ساعت 11:37 توسط ساجده قنبري| |

روزها از پی هم می گذرندوامسال هم روزهای حسینی باشیب تند درحال سپری شدن است.مگرمی شود محرم وصفربیایند وبروند وچیزی از حسین نگویی؟مگر می شود بازهم از داغ زینب برایت بخوانند وقلمت برروی کاغذ نرود تا سیل بغض های فروخورده ات را دنیا دنیا بباری.....مگر می شود اسم حسین رابشنوی ودلت نلرزد......

هنوز هم از پس بیش از 14قرن نام حسین در تاریخ جاودانه است....هنوز هم داغ حسین بردل شیعیان تازه است...هنوز هم نام عباس دلگرمی فرزندان شیعه است....هنوز هم داغ عفت زینب بردل غیرت شیعه مانده است...هنوز هم جای تازیانه های دشمن برتن کودکان کبوداست....هنوز هم صدای ناله رباب به گوش میرسد_ ربابی که اکنون آغوشش خالی است _....

آری...اگرکمی انسانیت در وجودت باشد، اگر هنوز هم ساعاتی برای خلوت کردن باخودت داشته باشی،اگرهنوز نام آدم را از یادنبرده باشی،اگرعشق مادری به فرزند،فرزندی به پدر،خواهری به برادر وهمسری به شوهر را درک کنی و اگر هنوز چشمانت به تاریکی زرق وبرق دنیا عادت نکرده باشد ....هنوز هم نور آرمانهای حسین ویارانش را می بینی....

اگر پنبه های دل بستگی های دنیا گوشت را پرنکرده باشد ....اگر صدای سوت وکف های شیطان ونوچه هایش گوشت را کرنکرده باشد.....هنوز هم صدای "هل من ناصرینصرنی"امامت را می شنوی.....

"منتظران مهدی مراقب باشید،حسین رامنتظرانش به شهادت رساندند"

اگر توهم مثل من دلت از این جمله لرزید بدان اکنون نوبت توست که به پاخیزی ونگذاری که تاریخ دوباره تکرار شود ...نویت توست که آستین ها را بالا بزنی...دستی به زانو بگیری وبایک یا علی شروع کنی....نگذاری اماممان تنها بماند...امامی  که داریم برای آمدنش نامه ها می نویسیم از عمق جان.....که بیاومارا از پادشاه جور درونمان رهایی بده....که بیا تا مابرای یاریت با سر بدویم.....

آری نشستن جایز نیست برخیز وحرکت کن.....شنیدی که سهراب می گوید:

"چشم توزینت تاریکی نیست

پلک هارا بتکان،کفش به پاکن وبیا

وبیاتاجایی که پرماه به انگشت توهشدار دهد...."

درسهای محرم وعاشورا تمام شدنی نیست...هرکسی هر سال به اندازه ظرفیتش از این قیام درس می گیرد،امسال اگر درسی از محرم گرفتم این بود که حواسم باشد اگرخدا به بنده اش نعمتی داد دلیل برعزت او واگرنعمتی ازاوگرفت دلیل برذلت اونیست...

درطول تاریخ بشرهیچ مصیبتی به بزرگی مصیبتی که برحسین(ع)ویارانش آمد وجود نداشته،یزید هم چند صباحی را دردنیا به خلافت وپادشاهی گذرانداما....خودتان قضاوت کنید عزت وذلت واقعی ازآن که شد؟؟؟؟

"اماانسان چون خدا او را به رنج غمی میتلا سازد،سپس به کرم خوداورا نعمتی برای آزمایش وامتحان بخشد،درآن حال گویدخدا مرا عزیز وگرامی داشته است.وچون اورا باز برای آزمودن تنگ روزی وفقیر کرد گویدخدا مرا خوار گردانید،چنین نیست...." (15و16و17فجر)

"راستی ای دوستان پیروز کیست             آنکه برجامانده تا امروز کیست؟

جنگ با پور ابوطالب چه شد؟                    راستی درکربلا غالب که شد؟

یادکه امروز غوغا می کند؟                        هر کجاهنگامه برپا می کند؟

صاحب این عزت ودستگاه کیست؟            وانکه لعنت می شود هرگاه کیست؟

معنی هیهات من الذله کیست؟                این ندای دلنشین ازآن کیست؟"

 

پ.ن:سعدیامردنکونام نمیرد هرگز                         مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

پ.ن2 خداوند امتحان نمی کند که وزن واقعی و حد و درجه معنوی و اندازه شخصیت کسی معلوم شود؛ امتحان می کند یعنی در معرض بلایا و شداید قرار می دهد که بر وزن واقعی و درجه معنوی و حد شخصیت آن بنده افزوده شود.

امتحان نمی کند که بهشتی واقعی و جهنمی واقعی معلوم شود؛ امتحان می کند و مشکلات و شداید به وجود می آورد که آنکه می خواهد به بهشت برود در خلال همین شداید خود را شایسته و لایق بهشت کند و آنکه لایق نیست سر جای خود بماند.

بیست گفتار – شهید مطهری – صفحه 209

 

نوشته شده در 90/10/18ساعت 23:17 توسط ساجده قنبري| |
ازصبح که بیدار شدم به فکرآماده شدن برای دعای عرفه بودم.بعد از چند ساعت درس خواندن به حمام رفتم تا هم تمیز شوم وهم غسل روز عرفه را انجام دهم.ساعت سه بعدازظهردعای عرفه در مسجدنزدیک خانه امان شروع می شد.باران شدیدی می بارید.آب خیابان ها را فراگرفته بود.هرچه باخواهرم دنبال چتر گشتیم پیدانکردیم.پدر مارا باماشین به مسجدرساندومن مشتاق برای رسیدن به دعای عرفه ای دیگر....لحظات ناب خواندن دعای عرفه  زیباترین لحظه های عمرم رارقم می زند.تنهاچیزی که هر سال برای رسیدنش نه روز شماری وساعت شماری....که لحظه شماری می کنم.باردیگررسیدم به ثانیه های خوب بامحبوب بودن....هرچند که مثل هرسال چیزی جز شرمندگی ندارم....چشمان بارانی ام برهوای ابری حوصله می بارند ومن سبک می شوم......قلبم جلامی یابد.

نزدیک اذان مغرب به خانه میرسم.نماز را که خواندم یادم می افتد ظرف های ناهار را نشسته ام.مثل همیشه دمپایی روفرشی مادر را می پوشم تا مجبورنشوم برای پوشیدن دمپایی هایم تااتاق خودم بروم.پیش بند را می بندم.ظرف ها رایکی یکی زیرآب گرم می گیرم وروی هم می چینم.بازهم فشارآب گرم کم است.حالا می فهمم وجودآب گرم چه نعمتی است.

"ان تعدّوا نعمت الله لاتحصوها:اگربخواهیدنعمت های خدارابشمارآرید هرگزنتوانید."

به بشقاب وقاشق خودم میرسم که آخرین مسافران سفره ناهارامروز بودند.بشقاب ها،قاشق ها،لیوان ها هرکدام کنارهم هستند.نمی دانم چرا ذهنم به روزی متمایل می شود که مردم دسته دسته به سوی جایگاه ابدی شان رهسپارمی شوند.روزی که هرکس دراثرنتیجه عمل خود درکنارافرادی مانندخود قرار می گیرد....

تاآنکه خداپلیدراازپاکیزه جداکند،وپلیدهارابرخی بابرخی دیگردرآمیزدوباهم گردآورد.37انفال

اسکاج مخصوص سینک رابرمیدارم ومایع ظرفشویی روی آن میریزم.سینک رامی شویم وآب راداخلش باز می کنم.پاک می شود.به همین راحتی...مثل اینکه اوهم توبه کرده باشد.اما حیف توبه اش واقعی نیست چون دوباره زود کثیف می شود.انگار او نمی داند که توبه یعنی:پشبمانی واقعی ازگناه وتصمیم جدی برترک آن...هرکس این را بداندوبه کارگیرد،حتما او را می بخشد.

والله یرید ان یتوب علیکم :خدا می خواهد(ازلطف وکرم) برشماببخشاید27نساء

وبه قول امام حسین(ع): "انت الذی غفرت:تویی که گناهان را آمرزیدی"....

هنگام ظرف شستن هنوز در حال وهوای دعای عرفه ام.به این عبارت امام حسین(ع) فکرمی کنم:"انی کنت من الظالمین" سوالی درذهنم پیش می آید اگرامام حسین این طور بگوید من بایدچگوده اعتراف کنم؟اگرامام حسین(ع)به خودش ظلم کرده من چه بلایی بر سرخودم آورده ام؟من باخودم چه کرده ام؟اگرامام حسین (ع)بگوید:"لاتجعلنامن المحرومین:ماراازمحرومان قرارنده"تکلیف من چیست؟؟؟!!!

آخرین ظرف هاهم شسته می شوند.درقابلمه را داخل آب چکان می گذارم.یادم می آیداولین ظرفی بودکه شسته شداماجزآخرین ظرف هاست که آبکشی می شود.گویاکسی نبوده که بو را شفاعت کند!!!!(خدانکنددراین دنیاطوری زندگی کنیم که قیامت برای گرفتن شفاعت آخرصف قرار بگیریم...نکندخیلی دیرشفاعت نصیبمان شود).

به ظرف های داخل آب چکان می نگرم.تمیزوپاکیزه شدند.انگارکه اصلاچرب نبودند.مثل اولش....اما فرقشان باما آدم هااین است که آنها اختیار ندارندوبرای وعده غذایی بعدی دوباره کثیف می شوند.اما ما می توانیم اگرپاک شدیم پاک بمانیم...اگربخواهیم...

پ.ن:عجیب به حال  کسانی که عیدقربان زائرخانه خدابودند غبطه می خورم.پس برای اینکه خیلی از این قافله عقب نمانیم با هم زمزمه می کنیم: لبیک الهم لبیک.....ان الحمد و النعمه لک و الملک.... لا شریک لک لبیک

 

نوشته شده در 90/08/18ساعت 15:7 توسط ساجده قنبري| |

ازابتداقرارنبوداین وبلاگ مناسبتی باشد.قرار نبودتحت تاثیرجوحاکم برجامعه مطالب خودرا بنویسد. قرار نبودمطلبی برای جانبداری از کسی نوشته شود. قرار نبودحواشی نامطلوب جامعه راانعکاس دهد.اماگاهی اوقات نمی توان به برخی مسائل نگاه سرسری داشت.الان هم که این مطلب رامی نویسم بحث قضاوت ونتیجه گیری نیست.چراکه کارمن وشما قضاوت نیست.می دانم همه شماباخواندن این جمله سری به نشانه تایید تکان می دهید اما کمترکسی در اتفاق رخ داده برای بازیکنان تیم پرسپولیس به این جمله عمل کرده وبه خودش اجازه نداده که درباره این بازیکنان قضاوت کند.حتی رسانه ملی مابه میان مردم رفته وازآنهاخواسته تانظرخودشان رااعلام کنند.راحت قضاوت کردیم ورای صادرکردیم تا آنها را خانه نشین کردیم.بعضی هامان انصاف به خرج دادیم وحساب یکی راجداکردیم وگفتیم:کاراوعمدی نبوده واوراعفوکردیم.اما آن یکی محکوم است چون پایش قبلا هم به کمیته انضباطی باز شده.او را به خاطرگناهانی که قبلاتاوانش راداده محکوم کردیم واجازه هیچ بخششی ندادیم.غافل از این حدیث امام علی(ع) که می فرمایند:" ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن ، شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی"

باورکنیدهدفم جانب داری یا قضاوت در مورد کسی نیست.من نمیدانم این کارعمدی بوده یانه.نمیدانم درذهن این بازیکنان چه بوده.نمیدانم پشیمان هستند یانه.اگراشتباه کردندباید باجدیت تنبیه وجریمه شوند.اما آبروی بندگان خدارانبریم.....

ودرآخر:اگرمن امروز این مطلب را گذاشتم به تشخیص وتجویزخودم نبوده ونیست.درج این مطلب فقط وفقط به این دلیل است که ازخداخواستم نظرش رادر این باره بگوید،فرمود:

"وتوبرخدای زنده ابدی که هرگزنمیردتوکل کن وبه ستایش ذات اووی راتسبیح وتنزیه گووهم او به گناه بندگانش کاملاآگاه است،کفایت می کند"(آیه58سوره فرقان)

نوشته شده در 90/08/16ساعت 19:4 توسط ساجده قنبري| |

خارجی-شب-حیاط خانه مادربزرگ

وامشب ازپی همه روزهای سخت گذشته،ازمیان غم هاوشادی ها،ازمیان تردیدهاویقین ها حالامن کنارتخت مادربزرگ نشسته ام ودارم چهره همیشه مهربانش رانگاه می کنم.صورت نحیفی که حالاباروزهایی که پابه بیمارستان نگذاشته بود،خیلی فرق کرده است.اما هنوزاز مهربانی اش یک ذره هم کم نشده.اوهمان مادربزرگی ست که همیشه مرهم دردهای مابود.اوکه همیشه اختلافات بین فرزندانش راحل می کردوهیچ گاه اجازه نمی دادحتی ذره ای کینه دردل کسی باقی بماند.مادربزرگ به هربهانه ای مارا دور هم جمع می کرد تا همیشه باهم خوب باشیم.سخنم بی مبالغه است که می گویم اویک تنه همه غمهایمان رابه دوش می کشید.                                   

کنارتخت مادربزرگ که حالا نسبت به روزهای قبل خیلی بهتر شده،آنقدر که اجازه دادندبه خانه بیاوریمش،به اومی نگرم که بادست خودش قاشق رابالا می آوردتاغذایش را بخورد .کاری که چندماهی ست انجام نداده وهمین مارابه وجد می آورد. مادربزرگ کارهایی را انجام می دهدکه خیلی وقت بودمنتظربودیم انجام دهد.مادربزرگ که غذایش را می خورد ومی خوابد سرم را به سوی آسمان می چرخانم.چه تاریکی عجیبی آسمان را فراگرفته...شبهای پایانی ماه رمضان....ماه درآسمان نیست وهمین،تاریکی مطلق آسمان را رقم می زند....تنهانوری که توجهم راجلب می کند،نورسیاره زهره است که حالادرنبودماه فرصت خوبی برای خودنمایی پیداکرده است....نوری درخشان در تاریکی مطلق توجه هارا به خودجلب میکند....بازهم یادروزهای گذشته می افتم.به روزهایی که دربیمارستان ته دلم به خدا امیدوار بودم..امید من در میان بهت وناامیدی اطرافیانم مثل همین نور کوچک بود ...خوشحالم که آن روزها هم از خدا ناامید نشدم چرا که:

از رحمت خدا ناامید نشوید که تنها گروه کافران از رحمت خداوند، ناامید می شوند.آیه87یوسف


نوشته شده در 90/08/08ساعت 22:15 توسط ساجده قنبري| |

از اینکه مدام برای درس خواندن پشت میز بشینم خسته شدم.تصمیم گرفتم امشب،درس خواندن را روی زمین تجربه کنم.کتاب وجزوه وخودکارهارا روی زمین ریختم و روی زمین کنارکتابهایم ولو شدم....

نیم ساعتی درس خواندن را ادامه دادم.ذهنم هنوز آرام نیست.اولین باری نیست که نمی توانم حرف دلم راباکسی بزنم.اولین باری نیست که می دانم کسی حرف دلم را نمی فهمد.عادت کردم که غم وشادی،هیجان وافسردگی ام رابا خودم قسمت کنم.عادت کردم خودم سنگ صبور غم هایم باشم.عادت کردم به تنهایی هایم......

اما این بار فرق می کند.دیگربریدم.از افکارپریشانم خسته ام.از آرزوهای دور ودراز دلزده ام.افکار وآرزوهایی که تمرکزم رابرهم می زند.نمی توانم ادامه دهم....

ازسرماپتوی مسافرتی رادورخودپیچیده ام.درهمان حالت درازکش ساعت پایان مطالعه رامی زنم :"8:30تا9استاتیک" سرم راروی زمین می گذارم وبه نوای استادمحمد نوری گوش جان می سپارم:

"توفقط تودنیا خوبی می دونی،تو یه روز بی غروبی می دونی

نام توروی لبام گل می باره،مهربونی از نگاهت می باره

توبه ابرا می گی بارون ببارن،رو زمین باغ ستاره بکارن

توبه رود میگی به دریابرسه،به جنون میگی به صحرابرسه

همه پرستوهاوقت سفر،ازتومیگیرن نشونی سحر"

حالا نوبت به کلام وموسیقی سالارعقیلی می رسه:

"به عالم نبودم که نام توبود،که از توگرفتم نشان وجود

توای عشق دیرین توراکه نوشت،توای شور شیرین توراکه سرود"

محمداصفهانی است که این بار باکلامش روحم رابه پرواز درمی آورد:

"یک عمردنبال چه می گشتم در جاده های بی سرانجامی

یک عمرگشتم تاکه فهمیدم توسایبون خستگی هامی"

موسیقی هایی که در گوشی موبایلم ذخیره شده اندومطمئنم انتخابشان برای خواندن به دست اوست.شاید دارد جواب دلتنگی هایم را می دهد،اما....آرامم نمی کند.دلشوره دارم برای آینده ام.می ترسم تلاش برای آرزوهایم بی نتیجه باشد.نگرانم وناراحت از اینکه هیچگاه نتوانستم در حال زندگی کنم وقدر لحظاتم را ندانستم......

خوب می دانم نوشته هایم مانند ذهنم سردر گم است.هنوز هدف نوشته هایم رانمی دانم.حتی نمی دانم حرف هاوبغض هاوآشفتگی هایم را به کدام کلام خدا گره بزنم تا این آشفته بازارسامان یابد.

درکمال ناامیدی دستم رادراز می کنم وقرآن کوچکم_یارهمیشگی ام_را از روی میز برمی دارم.بدون مقدمه فقط ازخدامی خواهم خودش پایان این متن راباکلامش مزین کند،قرآن رابازمی کنم:

"من از(لطف)خدابه چیزهایی آگاهم که شماآگاه نیستید"(آیه96سوره یوسف)

 

 

نوشته شده در 90/07/28ساعت 16:52 توسط ساجده قنبري| |

خارجی-روز-بیمارستان دولتی

وحالا بعد از یک ماه می خواستم به دیدن مادربزرگ بروم.نمی دانستم این بار باچه صحنه ای روبرو می شوم فقط این را می دانستم که شایدشوک بزرگ دیگری در راه است.می ترسیدم...خیلی می ترسیدم...از شدت ترس فقط گریه می کردم...این بار با ذهنیت بدی که از بیمارستان داشتم ترس واضطرابم بیشتراز دفعه پیش بود.....                                    

باخواهرم آماده شدیم،سوارماشین شدیم ونزدیک بیمارستان پیاده شدیم تابرای مادربزرگ گل بخریم یک شاخه رز برای مادربزرگی که یک بارتاپای مرگ رفته بوداما خدا معجزه اش را در نجات اواز مرگ به مانشان داده بود.

به بیمارستان که رسیدیم دایی جلوی در منتظربود.می خواست ما رابه دیدن مادربزرگ ببرد.واردسالن بیمارستان شدیم.بارهم همان ترس ووحشت از بیمارستان به سراغم آمد.از سالن های بیمارستان گذشتیم.ایستگاه پرستاری را پشت سرگذاشتیم.وارد قسمت ارتوپدی شدیم.اتاق وبیمارهاراگذراندیم.تابه مادربزرگ رسیدیم.مادربزرگی که حالا روی ویلچرنشسته، مادربزرگی که با مادربزرگ روزهای شادی امان خیلی تفاوت داشت...مادربزرگ من حالا برای نفس کشیدن،غذاخوردن،حرف زدن وحتی کنترل گردن وزبانش مشکل داشت اما....اوهمان مادربزرگی بودکه یک ماه پیش بیهوش روی تخت بود.اما حالااو نشسته،چشمانش مارا می بیند،می شناسدوصدایمان را می شنود.اینها همه یعنی نعمت ومن وقتی از بیمارستان برگشتم فقط خدا را شکرکردم به پاس این نعمت های بی پایانش.....

"وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ:

وپروردگارتان اعلام کردکه اگرمراسپاس گوييد،برنعمت شما می افزايم،و اگرکفران کنيدبدانيدکه عذاب من سخت است"

 

 

نوشته شده در 90/07/08ساعت 21:55 توسط ساجده قنبري| |

داشت مي رفت.روزهاي آخرداشت باروبنه را جمع مي كرد،تاوقت رفتن بشه.نمي دونم خودش به رفتن راضي بوديا نه اما...منتظر ماه بود.گفت ماه كه بياد من رفتم... التماسش كردم.به پاش افتادم،گفتم:خواهش مي كنم نرو.گفتم:ببخشيد كه وقتي بودي همش غرمي زدم.ناله مي كردم.گاهي اوقات تحويلت نمي گرفتم.ببخشيدكه يه وقتايي تقويم دستم مي گرفتم وروزها رو مي شمردم كه تو كي مي ري تا من بتونم به بقيه كارام برسم.ببخشيدكه يه روزهايي ازت غافل بودم.از مهموني كه منو مهمون خونه خدا كرد.مهموني اي كه پراز رحمت بود....مي دونم همه اينا رو ديدي ،ولی...منو ببخش ونرو.

بهم نگاهي كرد،لبخندي زدوگفت:من واسطه تو وخدايي بودم كه هميشه بخشنده ورحيم بوده وهست،ووساطت من براي يك ماه يه جور يادآوري وتلنگربه بنده هاست كه حواسشون بيشتر به كارهاشون باشه.پس من،چرابايددلخور باشم؟نه...من از تودلخور نيستم اما بايد برم.مهمون براي رفتن مياد.اگر بمونه كه ديگه مهمون نيست،ميشه صاحبِ خانه.ماه كه دربياد...

يكهو همه فرياد شادي سر دادند كه ماه روديديم....عيدآمد...همه شادبودند وتبريك گفتند.

برگشتم كه بهش عيدرو تبريك بگم اما او رفته بود.گفته بود اگرماه روببينن من ميرم،اما....بازهم ازش غافل شدم...حيف بدون خداحافظي رفت.رفت تا يك سال ديگه در انتظارش بمونم...

دوست من رمضان رفت ومن هم نوا با محمد اصفهاني پشت سرش خواندم:"مرو اي دوست،مرواي دوست،مرو از دست من اي يار....تونباشي چه اميدي به دل خسته من؟؟؟!!!"

دلم براش تنگ ميشه،براي دعاي سحرش،براي بيداري شبانه اش،براي لحظات غروب وافطارش،براي شبهاي قدرش وحتي گرسنگي وسط روزهاش....دلم براي همه لحظاتش تنگ ميشه....یعنی سال بعدمن هستم که ببینمش؟؟؟

"اي كساني كه ايمان آورده ايدروزه داشتن برشما فرض گرديد،چنان كه امم گذشته را فرض شدتاشايدپاك وپرهيزكارشويد"(183بقره)

نوشته شده در 90/06/18ساعت 23:16 توسط ساجده قنبري| |

داخلی-روز-بیمارستان خصوصی

از آخرین روزی که برای دیدن مادربزرگ رفتم یک ماه می گذشت.همان روزی که بایک دنیا دستگاه روی تخت خوابیده بود.همان روز که بادیدنش ترس را در عمق وجودم حس کردم.داشتم به آن روز فکرمی کردم.همان روز که بعد از دیدن مادربزرگ وغم وشادی اطرافیان ازآنجابیرون آمدم.همان روز که دایی وخاله رفتندباسرپرستار صحبت کنند.همان موقع بودکه پاهایم توان نداشت قدم پیش بگذارم ودلیل غم سنگین روی شانه های دایی واشک های چشم خاله را بپرسم.فقط نشستم...نشستم وبه لب های سرپرستارچشم دوختم تا شایدچیزی دستگیرم شود اما....نشد.فقط می دانستم طوفانی دیگردرراه است. همان موقع بودکه خاله آمدوگفت:درجه هوشیاری مادربزرگ پایین آمده...خیلی پایین.

هیچ وقت فراموش نمی کنم چهره غمگین دایی که حالابایدمحکم کنارخواهراش می ایستادودلداریشون می داد.هیچ گاه اشک های مادروخاله وزندایی از یادم نخواهدرفت وهرگز چهره مضطرب ونگران پدربزرگ را از یادنمی برم... درمیان بهت وغم وگریه خانواده امیدی تو دلم بود که بهم قوت قلب می داد...امید به سرچشمه قدرت ورحمت لایزال الهی...

داخل سالن بیمارستان خاله قرآن کوچکش رابه من داد.برای مشورت باخدا...نمیدونم چرا از من خواست این کار روانجام بدم؟؟؟نیت کردم:"خدایا خودت بگو با مادربزرگ چه میکنی؟"یادم نیست کدام آیه ازچه سوره ای بود!فقط یک کلمه تو ذهنم هست:"معجزه"معجزه ای که هیچ کدام از ما درک نمی کردیم چیست اما ایمان داشتیم حتما اتفاق می افتد چون خدا وعده داده است و:

«کلام پروردگارتودر راستی وعدل به حدکمال است.(115انعام)»

 

 

نوشته شده در 90/06/08ساعت 13:6 توسط ساجده قنبري| |